مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

41

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

مدار ، كه يا كام برآرم و يا به سختى جان دهم . چون كتاب بملك برسيد ، برآشفت و از بهر پسر محزون شد و خواست كه لشگر به يارى پسر بفرستد . وزرا از آن قصد ، منعش كردند . پس از آن ، ملك‌زاده ، كاميابى را حيلت آغاز كرد و خود را به صورت پير سالخوردهء برآورده ، بباغى كه ملكه بسى روزها در آن باغ بسر ميبرد ، درآمد و باغبان را سلام كرده ، به او گفت : من مردىام غريب . از شهرهاى دور آمده‌ام و از آغاز جوانى تاكنون كار من فلاحت و تربيت درختان و ازهار و رياحين بود و هيچكس از اين كارها چون من نيك نداند . چون باغبان اين سخن بشنيد ، فرحناك شد و او را بباغ اندرآورده ، زيردستان خود را بفرمانبردارى او سپرد . و ملكزاده در هيئت باغبانان ، خدمت باغ و تربيت اشجار و ازهار و رياحين هميكرد . تا اينكه روزى از روزها خادمان را ديد كه بباغ اندر شدند و فرشها و ظرفها باستران بار بسته بياوردند . ملكزاده سبب را جويان گشت . گفتند : دختر ملك همىخواهد كه از بهر تفرج به اين باغ درآيد . درحال ، ملكزاده بيرون رفته ، پارهء زيورهاى زرينه و مرصع كه از شهر خود آورده بود ، برداشته ، بباغ آورد و در جائى نشسته ، آن زرينه‌ها در پيش خود فروچيد . و اندامش هميلرزيد و چنان مينمود كه از غايت پيرى و ناتوانى است . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب پانصد و نود و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، پسر پادشاه عجم مينمود كه از غايت پيرى و ناتوانى ، لرزانست . چون ساعتى بگذشت ، كنيزكان و دختر ملك ، چون ماه در ميان ستارگان بباغ درآمدند و در باغ همىگشتند و ميوه‌ها همىچيدند . كه مردى را ديدند در پاى درختى نشسته . چون به او نزديك شدند ، ديدند سالخورده پيريست